سلام. سلااااااااااام. سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
همه حرفامو به تو میگفتم. حالا دیگه تو هم از حرفام خسته شدی و دیگه نگام نمیکنی؟ حداقل جواب سلاممو بده تا دلم خوش بشه صدامو میشنوی.
من از بزرگای شما یاد گرفتم که سلام مستحبه ولی جواب سلام واجبه. حالا چرا جواب نمیدی؟ مگه چکار کردم؟ یعنی اینقدر روسیاهم؟؟؟؟؟؟
باشه آقا هر جور راحتی. میخوای قهر کنی قهر کن. نمیخوای جوابمو بدی نده. نمیخوای نگام کنی نکن. نمیخوای در خونتو به روم باز کنی نکن اما اگه فکر میکنی با این کارا از در خونت میرم سخت داری اشتباه میکنی. آخه کجا برم؟ من که جز تو پناهی ندارم. من که همه کسم تویی. آخه اگه تو نباشی که کسی منو آدم حساب نمیکنه. اگه تو در خونتو بروم باز نکنی که هیچکس منو تو خونش راه نمیده.
نمیبینی این شیعه هات چه غریب شدن؟ هر کی از راه میرسه بهمون طعنه میزنه که اگه آقاتون دوستون داشت خودشو بهتون نشون میداد. اگه آقاتون دوستون داشت راضی نمیشد شما اینقده گریه کنید.
نمیدونم آقا جون. شاید هم اونها حق داشته باشن. آخه تو دنیا رسمه هر کس که صاحبش بالای سرش نباشه اذیتش میکنن.
اینجوری نگام نکن. اگه عاشقم تو منو عاشق کردی. اگه دیوونم تو منو دیوونه کردی. اگه آواره و دربدرم تو منو اینجوری کردی حالا هم که گذاشتی و رفتی من موندم و این همه درد که همش یادگاریهای خودتن.
با خودت فکر نمیکنی تو نباشی من حرف دلمو به کی بزنم؟ فکر نمیکنی نباشی من سرمو رو شونه های کی بذارم و گریه کنم. آخه اینجوری خفه میشم آقا. حداقل یک نیم نگاه. بازم نمیشه؟؟
خوب باشه اصلا هر چی تو بگی؟ اما تا کی؟ خودت دلت میاد نگاه کنی این برو بچه های خاطرخوات دلاشون اینجوری داره خون میشه؟؟ دردمون اینه که دیگه اشک چشامون خشک شده و به جاش همین قطره های خون دلم داره از چشام بیرون میاد.
فقط نذار آرزوی دیدنتو به گور ببرم. خوب؟

خیلی پر رو هستم مگه نه آقا؟ اینقد سرت غر زدم و منت گذاشتم امایک لحظه با خودم فکر نکردم که
شاید آقا همیشه و همه جا باهاته اما تو اینقده گناهکاری که حتی احساسش نمیکنی
|
مولای قشنگم سلام ... آقا جون به خدا نمیدونم چی بنویسم . نمی دونم چه جوری شروع كنم از كجا بگم
اصلا قابل هستم كه با شما درد ودل كنم ؟؟؟؟
هر بار اومدم در و دل كنم نتونستم
می دونید چرا آقا ؟
هر وقت اومدم بنویسم ،دیدم به غیر از شرمندگی چیزی ندارم آقا جونم ببخشید و ... چیزی دیگه نمی تونم بگم اینو هم بگم من عریضه نویسی و متن های با معنی و ... بلد نیستم بنویسم.
ولی ...
اینو می دونم تو این دنیا خدا بنده ی سركش تر از من نداره این هم می دونم كه این دیواره گناه كه بین من شما رو حائل كرده و بین من شما فاصله انداخته و این هم می دونم كه شما خیلی مهربونید خیلی... از مادر و از هركسی مهربون تر .. این هم میدونم كه شما دارید برای من گریه می كنید....
حقم دارید؛ نه نمازمو درست می خونم ، نه دعای برای شما می کنم . اصلا شما رو فراموش می كنم اون موقعی هم كه یه مشكل برام پیدا میشه میگم آقا چرا كمكم نمی كنی ؟؟؟ جالب اینكه باز شما كمكم می كنید به خدا وقتی به شما هم فكر می كنم احساس شرم وخجالت می كنم .
ای مولای من به خاطر مادرت حضرت زهرا (س) در انجام واجبات و ترك گناه یاریم ده آقا جون وقتی پیامبر الهی حضرت یوسف از نفسش به خدا شكایت میكنه پس من چه كنم ... اگه من نافرمونی می کنم به خا طر جهلمه والا دلم برات پر میزنه ،آقا جون دستم و بگیر شاید آدم بشم شاید سر به راه بشم این شیطان با تمام قوا مشغول كه من از شما دور كنه ولی آقا جون ازت می خوام پنا هم بدی تنهام نذاری یه گوشه چشمی هم به ما بیندازی ومنو به راه راست هدایت كنی
آقا نذار گناه كنم.
آقا جون نمی تونم بگم منتظرتم .... انتظار می كشم ... از انتظار ت رنج می برم چون اگه منتظر شما بودم حداقل گناه نمی كردم .
ولی اقا اگه بیایی ...هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدکی را آزاد خواهی كرد.و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت. تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد همه ما را با نواهای گرمت آفتابی می کنی و كعبه عشق را درآنها بنا خواهی كرد. تو می آیی و دست نوازش بر سر میخكهایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد. تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد.
به امید ان روز ....
همین ... |

امشب با همیشه فرق دارد. نمیدانم. نمیدانم فرقش در چیست.
اما فراقت، خواب از دیدگانم ربوده. بستر را رها می کنم. به سراغ پنجره می روم. همان پنجره ای که برایت آشناست.
پنجره ای که بارها و بارها تنهاییم را در کنارش با تو قسمت کردم.
امشب هم تنهایم. تنهای تنها و عجیب برایت دلتنگ!
نمیدانم چه شد که این بار بسیار زودتر از آنچه انتظارش را داشتم مرا دعوتم کردی.
نمی خواهم بدانم. چرا که در چنته ام جز گناه نبوده که گمان برم بر آن. نه، نه ، این بار جز لطف و عنایت تو چیزی را دخیل نمی بینم.
کنار پنجره می ایستم و خیره به آسمان با تو سخن می گویم. شکایت از دوران هجران و رضایت از روز وصال.
می آیم تا نذرم را ادا کنم. خوب میدانی از چه سخن می گویم. آری، از دلم. دلی که نذر قدوم مبارکت کرده بودم.
تمام وجودم را در آن گنجانده ام و اکنون به نزدت می آورم. گلایه نکن. نیک می دانم که برایت ارزشی ندارد. دلی که بارها و بارها غیر تو را برگزید. اما هر بار پشیمان تر از قبل به سراغت آمد. نمی خواهیش؟
اما این تنها نیست. به همراهش دشنه ای می آورم. در مقابلت زانو می زنم و دلم را به تو هدیه می کنم. دشنه را بر دستان می گیرم و به سویت بالا می آورم. آن را برگیر و بر دل زن. بزن تا آنچه جز تو در آن نهفته است بداند که این بار تصمیم جدیتر از همیشه است. بداند که این بار این دل، اسماعیل است و من ابراهیم. و خون قربانی ابراهیم تنها به پای مولایش ریخته می شود. می خواهم تو آن را پاک سازی.
مولایم!
دل عجیب بی قرار است. دیگر از دست من کاری بر نمیآید. بدان که دیگر اغیار را در آن جایی نیست. می آورم تا قرارش باشی.
می آیم برای جبران گذشته. گذشته ای که بارها و بارها منتظرم بودی و من نیامدم. چه سخت بود لحظاتی که چشمان منتظرت را میدیدم، اما نگاه از نگاه مهربانت برمیداشتم تا لحظه ای به خوشی های دنیایی ام ادامه دهم. و افسوس که همه آن به ظاهر
خوشی های دنیایی بلای جانم گشت.
چقدر دادی و نگرفتم.
چقدر گفتی و نشنیدم.
چقدر آموختی و نیاموختم.
چه شبهایی که گفتی بیا تا می نابت دهم. اما من از تلخی آن نالیدم و مستی سوری را بر می بیغشت برگزیدم، که هربار روانه قتلگاهم می کرد اما تو باز با جرعه ای رهایی بخشم می شدی.
چه روزهایی که اخمت را دیدم و دانستم بر رفتنم رضا نداری، اما جسورانه از کنار اخم چشمان مبارکت گذشتم و در عمق چاه نادانی خویش افتادم و آه از نهادم برآمد. و باز این بار دستار روحانی تو بود که از عمق چاه بالایم کشید.
چگونه می توانم فراموش کنم آن لحظاتی که در دریای گمراهی هایم غرق بودم و تو، با یک نگاه اسیرم می کردی.
اکنون تشنه ام. مرا بچشان. تنها به پیاله ای باز مستت می شوم و بیقرار به سراغت می آیم. تشنه ام تنها به جرعه ای...........دریغم مکن.
مولایم!
من می آیم. خواه قبولم کنی یا نه. می آیم و آنچنان غریبانه سوز فراقت می خوانم تا خود به سراغم آیی.
می بینی این بار. می بینی تنهای تنهایم و هیچ با خود ندارم. جز این دل اسیر!
بهانه ات را می گیرد. دیگر من آنرا درمان نمی توانم. می آورمش تا خود افسارش را به دست گیری. آنرا به هر سمت که می پسندی رهنمون باش که از عهده ام خارج است.
دلی را که خود اسیرش کرده ای اکنون نیز خود آزادش کن. من نتوانم. و نیز میدانم که آزادی من تنها یک اسارت دنیایی بیش نخواهد بود. تو آزادش کن مولا. آزادش کن. بدان دیگر تحملم به سر آمده. بدان این بار که می آیم سوای هر بار است.
و تنها نگاهت را می خواهم.
مهدیا!
دل شکسته ام را به تو می سپارم، دلدارم تو باش.
« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ
شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما
أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ »
هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنميدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:
1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،
2ـ از جوانی اش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،
3ـ از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده
4ـ از دوستىِ ما اهل بيت.
حضرت علی (ع) می فرمایند:
چون سختيها به نهايت رسد ، گشايش آيد و آن هنگام كه حلقه هاي بلا تنگ گردد آسايش فرا رسد.
امام حسن علیه السلام فرمودند:
اى بندگان خدا» بدانید که خداوند شما را بیهوده نیافریده است، و به حال خود رها ننموده، مدت عمرتان را نوشته، و روزى شما را بینتان تقسیم نموده تا هر خردمندى قدر و ارزش خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به او نمىرسد.

این روزها که میگذردهر روز
احساس میکنم که کسی در باد فریاد می زند
احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند تا سر بلند باشند
و آفتاب رادر آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی نهایت توقف کند
تا چشمهای خسته خواب آلود از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگون جنگل را در آب بنگرد
آن روز
پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود
روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر تمبر
بال کبوتری را امضا کنیم
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز ،آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد،هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما با من بگو که آیا،من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟؟؟؟
بسم رب المهدی (عج)
...و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...
...اللهم ربّ النّور العظیم...
می نشینی ...چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود!
چشمانت پر از لبخند می شود..."در خانه ام همیشه به رویت باز است"...
می دانی چه بگویی که با کلماتت آلش به جانم بریزی!...
دامی بس بزرگ از تعلقات واهی...و من گرفتار این دام!
دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم!
عطر حضورت فضا را آکنده است واینک...
"که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم*** قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"
می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت...حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام!
می گویی: شیعگی فراموشت شده...در عشق در جا میزنی!
میگویم: " فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟!"
مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من...از بی وفاییهای من!
...اما باز هم لبخند می زنی...
میگویم:
اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی...
دوباره سکوت و دوباره نگاه!...
می گویم : یادت هست گفته بودم:
"گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا*** چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"
نگاهم می کنی،
می گویی:"خدا ما و شما ر ااز فتنه ها به سلامت دارد و روح یقین را به ما و شما موهبت کند و از سوءعاقبتمان پناه بخشد!"
آه چه می کنی با این قلب آشفته ام؟!...
...اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه...
و من غرق غفلتم!
اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....
فالعفو، فالعفو، فالعفو
،...سیّدی،سیّدی،سیّدی...
سکوت می کنی !...و سکوتت شرر به جانم می زند!
جوابم را بده...لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان...
...به خدا خسته ام ...خودت گفتی:"در خانه ام به رویت باز است"...
میدانم، نامهربانی کرده ام...اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم
یک بار دیگر نگاهم کن...
جگرم را به آتش بکش...
سر تا پایم را بسوزان...اما لب از لب بگشا!
نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت:
"هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟"
میگویم :" العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"
می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:
صبر کن چشم دلت نیل شود،می آیم*******شعر من حضرت هابیل شود، می آیم
سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا*******آسمان غرق ابابیل شود، می آیم
قول دادم که بیایم، به خدا حرفی نیست******دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم
...نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام، اما تو هنوز هم در قنوت وِترت دعایم می کنی....
...با تو هم پیمان می شوم و می گویم:
"اللهم عجّل لولیک الفرج"

سلام آقا جان
امروز عجیب دلم گرفته.
آخه نشسته بودم و داشتم با خودم اشتباهات و گناهام رو مرور میکردم.
دیدم از اونی که فکر میکردم خیلی رو سیاهترم.
اون وقت همیشه هم دارم داد میزنم یابن الحسن بیا
میدونی آقا جان بهت حق میدم که نمیای و ظهور نمی کنی
آخه ماها که ادعای عشق شما رو داریم اوضاعمون اینجوریه اونوقت تو قراره به امید کی ظهور کنی؟
میخوای بیای که ما سربازت بشیم؟ میخوای بیای که ما برات بجنگیم؟
نه آقا همون بهتر که نیای.
آخه من روسیاه کجا و سربازی شما کجا ؟
همیشه این ور و اون ور میشنوم که مردم گریه میکنن میگن (کی میشه ببیننت. کی میشه بیای)
ولی آقا من هیچ وقت این دعا رو نمیکنم آخه میدونم چشای گناهکارم اینقدر چیزایی رو که نباید میدیده دیده که دیگه خودم روم نمیشه با اون چشام نگاهت کنم
اینقدر توی مجالس گناه نشستم که دیگه روم نمیشه بیام توی خیمه ی سبزت روبروت بشینم
فقط بین این همه حرف و ادعا و آرزو یک حرف و آرزو رو از ته دل بهت میگم قول میدم پاش وایسم:
یابن الحسن کی میشه سرمو رو زانوهات بذارمو جون بدم
بسم الله الرحمن الرحيم
مولايم :
يکی از اثرات محبت شما در زندگی من , نه بهتر است بگويم در زندگی ما , غمی است که برپيکره روح و روانمان کشيده شده و در اعماق وجودمان نفوذ کرده است .
هر عيدی که فرامی رسد بنا است که ما بخنديم ؛ خوشحال باشيم و شادی کنيم و ما نيز می خواهيم در اعياد چنين باشيم ؛ اما چه کنيم که غيبت تو خنده را به ما حرام کرده است .
سرورم : ما درخوشحالی شما خوشحاليم اما در اعماق درونمان چنان غمی نهفته است که حتی الفاظ قادر نيستند بر پيکره اش لباس شوند .
يا مولای :
هر روز فرخنده ای که از ايام الله فرا می رسد ما شيعيان جشن می گيريم , اما درميان فريادهای شهدايمان و نالهای کشته هايمان و آتش ظلمهائی که از زمان شهادت مادرت فاطمه زهراء برما روا داشته اند .
خوشحاليهايمان را با اشک و خون ترسيم می کنيم و با بغض فرو کشيده لب فرومی بنديم و خواهيم گفت که سرچشمه زلال امامت آنگاه د ردل زمين فرو رفت که بانگ های فرياد : هل من ناصر ينصرنی , اباعبدالله عليه السلام بی جواب ماند.
آقای من :
اين غم همواره درون سينه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمائی .
البته چنين است که حزن جز فرآورده محبت شما نيست.
- چطور خوشحال باشد عاشقی که اين چنين معشوقی دارد و به فراق او مبتلاست؟
- چطور بخندد تشنه ای که دريايی از آبی شيرين و زلال و خنک د رپيش دارد امابرای سيراب شدن از آن راهی نمی يابد ؟
- مولای من:
- مامی خنديم اما اين خنده فقط بر لبان ما نقش می بندد زيرا که در دلهای ما آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است .
- حسرت يک نگاه ...
- حسرت سيراب شدن د ردرياي چشمهايت و حسرت شنيدن سخنان حکيمانه ات .
- اميدوارم هرگز نخواسته باشم به شمارش آورم اثرات محبتتان را در زندگيم , زيرا که محبت شما د رزندگی من نه تنها اثرنکرده است بلکه با روزگار من عجين شده است و گوشت و خون و پوستمان ازآن روييده است . اينکه بخواهيم از اثر چيزی در زندگيمان صحبت کنيم که بزرگترين رکن زندگی است شايد بی معنا باشد.
حبيبا:
چطور از اثر محبتت در زندگيم سخن بگويم و در حالي که دانه های عشقت هنگامی در قلبم کاشته شد که به من درس خداشناسی می دادی وقتی که ذرّه کوچکی بودم، در قبل از اين عالم .
و واضحتر بگويم .
سيدی!
کوچکترين تشعشع از اثرات محبتت در زندگيم متلاشی شدن همه وجودم و توجه همه قلبم و خير دنيا و آخرت برايم .
به اميد آن روزی بيايی و به سرمای غربت و تاريکی جهل و زشتی ظلم خاتمه دهی . زيرا که زيبايی و خوبی جز با وجودتو معنا نمی شود .
مدخل: اصالت مهدويت و ادعاهاى باطل
مسالهى حضرت بقية الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، يكى از بارزترين و بديهىترين مسايل اسلامى و مورد تاييد و اعتقاد همهى مسلمانان به ويژه شيعيان است، زيرا صدها آيات قرآنى و روايات نبوى اين مسالهى با اهميت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساختهاند و جزئيات آن را با بياناتى دقيق و روشن، ذكر كردهاند، به طورى كه ابهامى براى كسى باقى نگذاشتهاند .
تمامى فرق اسلامى - تقريبا - اين آيات و روايات و مفاد آنها را به نحوى دركتب حديثى و كلامى و تفسيرى و احيانا رجالى و تاريخى خود متعرض شدهاند و دربارهى آن به شكلهاى مختلف سخن گفتهاند، تا جايى كه مىتوان ادعا كرد كه كمتر دانشمند و عالمى، بلكه مسلمانى يافت مىشود كه به اين موضوع مهم و خطير نپرداخته، يا اينكه اين مطلب به گوش او نرسيده باشد .
شاهد روشن و قوى اين مدعا، صدها كتابى است كه در طول تاريخ، با استفاده از اين نام شريف و مقدس به وجود آمده است . اما اين مسالهى مقدس و بديهى - بسان هر مسالهى ديگر دينى و اسلامى حتى مانند الوهيت و ربوبيت و نبوت و رسالت - گهگاهى مورد سوء استفادهى افراد يا گروههايى البته با انگيزههاى شخصى يا سياسى، قرار گرفته و مىگيرد و اهداف و اغراض خاصى از اين عمل دنبال شده و مىشود .
مگر نه اينكه جهان هميشه شاهد اين مطلب است كه افرادى گستاخانه مدعى الوهيتيا ربوبيتشده و كوس خدايى زدهاند و يا مدعى نبوت و رسالتشده و دعوى پيغمبرى نمودهاند؟ ! ! بديهى است كه اين سوءاستفادهها و اين ادعاهاى مفتضح و رسوا، هرگز به اصل و اصالت اين حقايق ضربه نمىزند و كسى نمىتواند با اين بهانه كه گهگاهى اين نوع مطالب واقعى و ريشهدار در فطرت و عقل و مؤيد به صدها بلكه هزاران دليل، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا مىگيرد، آنها را زير سئوال ببرد و يا اينكه به نحوى در صحت اصل آنها، تشكيك كند .
از آنجا كه مسالهى حضرت بقية الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، كه در آيات و روايات فراوانى خصوصيات آن مطرح شده است، نزد مسلمانان، مسالهاى مقدس و ظهور حضرتش همواره آرزوى آنان بوده است، از اين قاعده مستثنا نبوده و نيست .
اين مسالهى مهم از همان زمان ائمهى اطهار عليهم السلام و حتى با وجود خود امامان - كه جزو مبشران و نويددهندگان به آن بودهاند - به نحوى مورد سوء برداشت قرار گرفت و با برخورد ائمه عليهم السلام، مواجه شد .
اين روند خطرناك و انحرافى در عصر غيبت صغرى مخصوصا پس از آن، به شكلهايى مانند ادعاى دروغين (سفارت و نيابتخاصه) حضرت مهدى (عج) تجلى مىنمود، كه مورد تكذيب حضرت (عج) و هشدار آن وجود مقدس قرار مىگرفت و مؤمنان تنها به سفرا و نواب واقعى توجه داده مىشدند . البته اين حركت در زمانهاى بعد، نه تنها در جوامع شيعى بلكه در جوامع سنى نيز ادامه پيدا كرد و از اعتقاد و علاقهى مسلمانان به اين مطلب مقدس و حساس و سرنوشتساز، بى محابا و ناجوانمردانه بهره بردارى مىشد!
با اين حال، خوشبختانه با هشدارهاى قوى و به موقع عالمان دين و صدور دهها روايت كه شمايل و نشانههاى آن حضرت، شرايط ظهور و نحوه كار آن ذخيرهى الهى را بيان مىكرد، ماهيت پليد آن حركتهاى شوم و مغرضانه آشكار مىشد و صاحبان آن مفتضح و رسوا مىگشتند .
اين ماجرا سردرازى دارد كه از حوصلهى اين مقالهى مختصر بيرون است . لذا ما در اينجا تنها به بخشى از آنچه در دو قرن اخير واقع شد و مسلمانان بخصوص شيعيان هنوز از تبعات و پيامدهاى ناگوار آن رنج مىبرند، مىپردازيم تا شايد گامى، در جهت تنوير اذهان باشد .
آنچه فعلا در اين مقاله مطرح است، بررسى كوتاهى است دربارهى فرقهاى كه متاسفانه، زمينه ساز پيدايش فرقهى ضالهى بابيت و سپس بهائيتشد . لازم به تذكر است كه اين مقاله يك مرور اجمالى بيش نيست، و تفصيل كلام به شمارههاى بعد موكول مىشود .
شيخيه; ريشهى بهائيت
اگر بخواهيم تصويرى جامع و گويا از فرقهى ضالهى بهائيت داشته باشيم، لازم است ريشهى پيدايش بهائيت را مورد بررسى و دقت قرار دهيم . در حقيقت، بهائيت زاييدهى بابىگرى است و بابىگرى از كشفيه، و كشفيه هم فرزند ناخلف شيخىگرى است . قهرا براى پىبردن به واقعيتبهائىگرى بايد ريشهها و دامنههايى را كه در آن متولد شده و پرورش يافته است، بشناسيم . لذا قبل از ورود به بحثبهائيت، بايد دو فرقهى ديگر را مورد بررسى قرار بدهيم . ما در اينجا اول فرقهى شيخيه را مورد بحث قرار مىدهيم .
الف - شيخيه
1- شيخ احمد احسائى كيست؟
مؤسس فرقهى شيخيه، شيخ احمد احسائى است . شيخ احمد احسائى فرزند زينالدين بن ابراهيم بن صفر بن راغب بن رمضان درسال 1160 ه . در قريهاى به نام مطيرفى از قراء احساء يا (لهسا) متولد شد . وى از اعراب صحرانشين بود، ولى به خاطر اختلافى كه بين جد دوم و سومش (دائر و رمضان) پيدا شد، به منطقهى احساء رفتند . اجداد شيخ احمد از سنىهاى متعصب بودند، ولى آمدن آنها به منطقهى احساء كه شيعهنشين بود، باعثشد تحت تاثير شيعه قرار گرفتند . با اين حال، به دليل سابقهى تعصب و صحرانشينى، به نظر مىرسد تشيع آنها از روى تحقيق و تعقل نبوده است و چه بسا از باب همرنگ شدن با محيط جديد بوده است .
2- اوصاف احسائى
برخى از مريدان وى اوصاف عجيب و غريبى را به او نسبت دادهاند و از وى فردى استثنايى و داراى الهامات و امدادهاى غيبى، ساختهاند، ولى بيشتر اين اوصاف توسط پسرش به او الهام مىشد . بيشتر اوصافى كه به او نسبت داده شده، از ناحيهى پسرش بوده كه كتابى هم در وصف او نوشته است . مثلا قبل از 5 سالگى، يادگيرى قرآن را تمام كرد . خود مىگويد: «در ايام طفوليت، جسمم با بچهها در حال بازى بود، ولى روحم در عالم ديگر بود . هميشه فكر مىكردم و تدبير مىنمودم و بر همه مقدم بودم . در سنين كودكى، بر اين عادت بودم كه در خلوتهايم دربارهى اوضاع جهان و مردم مىانديشيدم كه: كجايند ساكنين اين عمارات كه اين بناها و كاخها را ساختهاند و وقتى متذكر احوالشان مىشدم، مىگريستم . در مجالس لهو كه در آن زمان شايع بود، مىرفتم، ولى از آن كنارهگيرى مىكردم . اگر هم جسمم با آنها بود، ولى روحم در ملا اعلى بود» .
لازم به تذكر است كه در منطقهاى كه او سكونت داشت، موسيقى و غنا و امثال اينها خيلى رواج داشت تا آنجا كه دستگاه موسيقى را بر درب خانههاىشان آويزان مىكردند . دربارهى حافظه و هوشمندى خويش نيز مىگويد: «دو ساله كه بودم، سيلى آمد و همه چيز را برد جز يك مسجد و خانهى عمهام; حبابه .» كه اين سخن، حافظهى قوى او را مىرساند .
گويند زمانى بر مقتولى گذر كرد، با عبارت فصيح به او خطاب نمود: «اين ملكك، اين شجاعتك، اين قوتك؟ ملك و شجاعتت چه شد، نيرو و توانت كو؟» و بعد بر دگرگونى زمان، مىگريست . اين فضايل مربوط به دوران طفوليت او است كه مقدمهاى استبراى ادعاهايى ديگر . به هر حال، اوصافى براى او ذكر نمودهاند كه لازمهاش، قداست و نبوغى خارق العاده است كه در اصلاب وى بىسابقه بوده و هدف از اين كار، چيزى جز اغواء و فريفتن مردم نبود .
نكتهى قابل توجه اين است كه: چنين اوصافى بعد از آن كه وى، رييس اين گروه گرديد، توسط پسرش، بيان مىشد تا مريدانش از او پيروى كنند .
3- علماء و احسائى
از علماى معاصر و غير معاصر او، به خاطر عقايد باطله، چيزى جز تكفير و تفسيق و نكوهش و ذم او نقل نشده است كه به اسامى بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
1- سيد محمد مجاهد; نويسندهى مناهل (متوفى 1242 ه .)
2- سيد مهدى طباطبايى; فرزند نويسندهى كتاب رياض (متوفى 1260 ه .)
3- شيخ محمد حسين; نويسندهى فصول (متوفى 1261 ه .)
4- سيد ابراهيم قزوينى; مؤلف ضوابط (متوفى 1262 ه .)
5- شهيد سوم شيخ محمد تقى قزوينى (متوفى 1264 ه .)
6- شيخ شريف العلماء (متوفى 1265 ه .)
7- شيخ محمد حسن مؤلف جواهر (متوفى 1266 ه .)
8- ملا آقا دربندى; مؤلف كتب خزائن الاصول و خزائن الاحكام (متوفى 1285 ه .)
9- ميرزا محمد باقر خوانسارى; نويسندهى روضات الجنات (متوفى 1313 ه .)
4- تحصيلات شيخ
شيخ بعضى علوم و بعضى از معارف را تحصيل نمود بى آنكه براى او شفاى قلبى حاصل شود و توشهاى معنوى برگيرد . خود مىگويد: «در 25 سالگى در خواب ديدم كه كتابى در مقابل من باز شد و اين قول خداوند: «الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى» (2) را چنين تفسير مىكرد: الذى خلق; يعنى اصل شى را كه هيولا باشد، خلق كرد . فسوى; يعنى صورت نوعيهى آن . قدر; اسباب آن . فهدى; يعنى از اين نوع به خير و شر هدايت كرد . بر اثر اين خواب، انقلابى عجيب در من ايجاد شد كه مرا از ادامهى تحصيل علوم كه ظاهرى و غيرواقعى است، بازداشت» .
بنابراين ادعا، اين مطلب برايش از اين علوم و معارف كه آنها را صرفا ظاهرى مىداند، بهتر است! زيرا گويى منادى غيبى، او را مورد خطاب قرار داده است، چيزى شبيه به وحى يا اشراق و الهام .
در ادامه مىگويد: «پس از عزلتى چند، و در نفس خود، امور ديگرى را احساس كردم» .
مريدان او ادعا كردهاند كه شيخ، علمش را از عالم اعلى گرفته استبرخلاف ديگران كه با همهى سعى و كوشش وافر خود از آن عاجز هستند، براى او در علوم مختلف، 300 تاليف ذكر كردهاند و تنها يك هزارم فضايل او مطرح شده است . در هر فن و علمى از تمام متخصصان بالاتر است .
گفته شده ايشان سفرهاى زيادى به بلاد مختلف داشته، خصوصا بلاد و شهرهايى كه داراى حوزهى علميه بوده و علماى بزرگ در آن زندگى مىكردند . شركت در درس آن علما باعثشد كه علوم زيادى فراگرفته و از او يك عالم بزرگ و شخصيتى مقدس و متقى بسازد . منتها اين ادعا را امورى تكذيب و از اهميت آن مىكاهد كه اينك آنها را بر مىشماريم:
1- بنابر آنچه كه از ايشان نقل شده استيا به او نسبت دادهاند، او نه براى آموختن، بلكه صرفا براى آزمايش علما در دروس شركت مىكرد .
2- بنابر تصريح خود يا نقلى كه از او شده است، با ديدن آن خواب، حقايق علوم را دريافت و به او الهام گشت .
3- ادعاى اينكه علم او لدنى بود .
گويند: بعضى از علوم مانند فلسفه و تصوف و بعضى علوم غريبه را در سفرهايش آموخت و به دليل همين علوم يا به خاطر اعتماد بر بعضى از روايات كه معناى آن را نفهميده بود، دچار چنين سرانجامى شد .
شيخ احمد احسائى در اوايل امر به تقوى، زهد و ورع توصيف شده است و لذا بعضى او را مدح كردهاند . ليك با بيان اعتقادات غلوآميز و ادعاهايش، انحراف او مشخص گشت . بدين سبب، علما به تكفير او حكم دادند .
5- شيخ احمد احسائى و تشيع
شيخ احمد احسائى داراى مسلكى اخبارى بود . او به امورى غريب معتقد بود كه با اعتقادات شيعهى اماميه كه در طول قرون متمادى در كتب كلاميه و اعتقاديهى خود به صورت مختصر و مطول بيان كردهاند، فاصلهى زيادى دارد . مواردى از اعتقادات شيخ را بر مىشماريم:
1- ائمه را به عنوان علل اربع براى عالم ذكر كرده است (علل فاعلى، مادى، صورى، غايى .) اين غلوى است كه عقل و شرع مقدس از آن ابا دارد .
2- اصول دين 4 تا است: معرفت الله، معرفت انبياء، معرفت ائمه، معرفت ركن رابع; كه شيوخ و بزرگان شيخيه هستند .
3- قرآن، كلام نبى صلى الله عليه و آله است . شيخ با اين كلام، منكر وحى بودن قرآن است .
4- اتحاد حق با خلق; يعنى الله تعالى با انبياء، شىء واحدى هستند .
5- تفسير معاد به معناى غيرمتعارف و بيگانه از آنچه علماى كلام مىگويند .
6- تفسير امام به شىء غريب كه همراه با غلو، شرك و خرافه است كه قرآن و شرع مقدس، مخالف چنين امرى است .
7- اعتقاد به ركن رابع كه از مختصات اين فرقه است .
دليل اعتقاد به ركن رابع:
براى هر سلطانى، 4 وزير است و اگر اين چهار وزير نباشند، ملك و سلطنت از بين مىرود و كم و زياد كردن آنها هم جايز نيست:
1- وزير عدل;
2- وزير انفاق;
3- وزير جنگ;
4- وزير دارايى و ماليات .
چون خداوند و نبى و امام از جنس بشر نيستند، لازم استبين آنها و خلق، شيوخ آنها واسطه و موضوع تجلى حق باشند . اينها اين اصل را در مقابل سفارش ائمهى معصومين عليهم السلام در رجوع به فقهاء كه قدرت استنباط احكام را از كتاب، سنت، عقل و اجماع دارند و حجتبر عوام هستند، قرار دادهاند .
8- اعتقاد عجيب و غريب شيخ در مورد امام عصر (عج)، استهزاى آن حضرت است كه شبيه به كلام منكرين است و گفته است امام غايب در پشت پردهى غيبت چه فايدهاى دارد؟ وى گفته است: ان الامام الحجة خاف وفر الى العالم حور قليائى; امام عصر به خاطر ترس به عالم حور قليايى گريخت .
9- اعتقاد به حقانيت فرقهى شيخيه و عقايد آن و تصريح به بطلان جميع فرق شيعه حتى اماميه .
10- نفى عدل كه نزد شيعه از اصول دين است .
شيخ احمد احسائى در يكى از كتابهايش به خلفا حمله كرد . به همين دليل، حكومت عثمانى كه در آن وقتبر عراق، سيطره داشت، به كربلا حمله كرد، عدهاى از اهالى آنجا را كشت، خانهها را آتش زد و ويران كرد . در اين ميان، خانهاى جز خانهى سيد كاظم رشتى شاگرد شيخ احمد احسائى سالم نماند . شيخ كه مسبب اين فتنه بود، خود در امان ماند . مدتى بعد به حجاز رفت و در آنجا مورد احترام قرار گرفت . اين در حالى بود كه حكام آن ديار، سنى بود و زير نظر حكومت عثمانى قرار داشتند .
به هر حال شيخ در 57 سالگى به سال 1241ه . از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد .
شاگردان شيخ، مروجان عقايد او و مورد عنايت ناصرالدين شاه بودند، (او به دنبال معارضه و مقابله با قدرت علماى شيعه بود) و كارهاى آنان به اختلاف بين صفوف شيعيان انجاميد، خصوصا در آن زمان كه شيعيان عراق تحتحكومت متعصب سنى عثمانى بوده و به اتحاد، نياز شديد داشتند . سعى هميشگى استعمار بر اين بود كه مراجع را كه ملجا و پناه شيعيان، بودند از ميان بردارد .
سيد كاظم رشتى كه در كلاس درس او شركت و عقايد او را ترويج مىداد، بعدها فرقهى كشفيه را تاسيس كرد .
بعد از مرگ شيخ، فرقهى او به شعب مختلف تقسيم شد مانند: كراميه، احقاقيه، حجت الاسلاميه و باقريه كه هر يك از اينها افكار مخصوص به خود را داشتند .
ب - كشفيه
1- سيد كاظم رشتى كيست؟
سيد كاظم رشتى فرزند سيد قاسم رشتى گيلانى حائرى، ايرانى الاصل بود و در سال 1212ه . متولد شد .
بعضى گفتهاند نسبش از سادات حسينى بوده، ولى بعضى گفتهاند كه اصلا سيد نبوده، بلكه اين يك اسم مستعارى است; زيرا در يزد با نام احمد احسائى به فعاليت مىپرداخت .
وى در 21 سالگى به كربلا رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند و عقيدهى شيخ را ترويج مىكرد . بعد از وفات شيخ، از بين مشايخ شيخيه، وى چون جرات زيادى در اظهار عقايد سلف خود داشتيا به خاطر اسباب خارجى و سياستمداران خارجى، به عنوان رييس انتخاب شد . او بر عقايد سلف خود، اوهامى جديد افزود و ادعاهاى شبيه به كشف داشت . شايد به همين خاطر، به آنها كشفيه مىگويند .
سيد كاظم 20 سال رييس فرقه بود و بين پيروانش در ايران و عراق، ركن رابع بود . او مىگفت: فقط ما شيعهى كامل هستيم .
2- تاليفات
سيد رشتى، كتب زيادى قريب به 120 كتاب، تاليف كرد كه در بردارندهى امور غريبه و ادعاهايى عجيب است و از غلو و خرافه دربارهى ائمهى معصومين عليهم السلام آكنده است . او غالبا كتابهايش را با رمز مىنوشت .
افندى عبدالباقى عمرى فاروقى موصلى، در مدح سلطان عثمانى كه پردهاى از پردههاى حرم نبوى را براى مرقد موسى بن جعفر عليه السلام به عراق فرستاد، قصيدهاى دارد و در آن به يكى از فضائل اميرالمؤمنين على عليه السلام اشاره مىكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: انا مدينه العلم و على بابها . افندى اين كلام را به صورت شعر درآورد و گفت:
هذا رواق مدينه العلم الذى
من بابها قد ضل من لايدخل
سيد كاظم رشتى اين بيت را شرح كرد و گفت: اين مدينهاى عظيم در آسمان است و ائمه عليهم السلام در آن ساكن هستند . بعد اين مدينه را توصيف مىكند كه اين مدينه، 21 محله دارد و 360 كوچه . سپس براى هر يك از آنها نام عجيب و صاحبى با اسم عجيب ذكر مىكند . اينها مطالبى شبيه اساطير و خرافات است كه دين و عقيده را به مسخره و استهزاء گرفته است .
وقتى اين شرح اسطورهاى به شاعر رسيد، گفت: چنين سخنى به ذهن من هم خطور نكرده بود .
سيد محمود آلوسى مفتى بغداد كه در عناد با شيعه معروف است، سيد كاظم را مورد احترام قرار داد . وى وصف عجيبى را براى او بيان مىكند و مىگويد: اگر سيد رشتى در زمانى بود كه آمدن نبى امكان داشت، پيامبر بود و من نخستين كسى بودم كه به او ايمان مىآوردم; چون شرايط نبوت را از نظر اخلاقى و علم كثير و عمل به سجاياى انسانى داراست .
آيا چنين ستايشى از طرف مخالفين، دلالتبر رضايت آنها از اين فرد فاسد العقيده ندارد و آيا دليل بر اين نيست كه آنچه رشتى گفته و نشر داده، مخالف راه و روش اهل بيت عليهم السلام بوده است؟
3- سيد كاظم رشتى و مهدويت
سيد كاظم رشتى، مهدويت را به صورتى موهوم مطرح مىكرد . براى مثال مىگفت: الآن مهدى در بين شماست . او حتى مبلغينش را به اطراف مىفرستاد كه: آماده باشيد، آقا مىآيد و گاهى مىگفت: آقا بين خود شماست . به خاطر همين افكار خرافاتى و موهوم، يكى از شاگردان بارزش به نام على محمد باب ادعا كرد كه من باب امام زمان هستم . بعد ادعا كرد كه خود مهدى هستم . مردم هم دور او را گرفتند و زيربناى بابيتشكل گرفت .
سيد كاظم رشتى، شاگردانى را تربيت كرد كه متاسفانه بعضى از آنها از اهل علم بودند . آنان عقايد و افكار او را در مناطقى از ايران از جمله; كرمان، آذربايجان و تبريز ترويج دادند .
احسائى و رشتى، نايبى را معرفى نكردند، ولى بعضىها در بعضى مناطق ادعا كردند كه نايب سيد هستند .
سيد كاظم، قريب به 150 تاليف داشت كه برخى از آنها شرح بعضى از ادعيه است . با تاويلاتى غريب شبيه به داستان .
سيد كاظم در سال 1259 هجرى درگذشت و فرزندش سيد احمد، رييس فرقه شد .
منابع:
1 . حياة شيخ احمد احسائى; مؤلف: فرزند شيخ احمد احسائى .
2 . ارشاد و العلوم، كريم خان كرمانى .
3 . تاريخ نبيل، زرندى .
جهت مطالعه و تحقيق بيشتر به كتابهاى زير مراجعه شود:
1 . رد شيخيه، محمد مهدى بن سيد صالح قزوينى موسوى (انتشار سال 1337 .)
2 . اسرار پيدايش شيخيه، بابيه و بهائيه، محمد كاظم خالصى .
3 . خرافات شيخيه و كفريات ارشاد العلوم، محمد كاظم خالصى .
4 . كشف المراد (بررسى عقايد شيخيه و رد اتهامات)، مؤلف و ناشر . الف حكيم هاشمى (تهران 1352ش .)
پىنوشتها:
1. نوشتهى حاضر، تقرير سلسله درسهاى «مهدويت و فرقههاى انحرافى» از استاد جعفر خوشنويس است كه در مركز تخصصى مهدويت وابسته به بنياد حضرت مهدى موعود (عج) در قم، براى جمعى از طلاب و دانش پژوهان ارايه شده است . از تلاش حجت الاسلام لارى از دانشپژوهان كوشاى اين دوره براى تدوين اين درسها، سپاسگزارى مىشود .
امروز واقعا پی بردم امام زمان همه جوره هوای این مملکت رو داره. خدایی اون لحظه ای که ماهواره ی امید که فقط متخصصهای خودمون درستش کردن به هوا پرتاب شد مطمئن بودم که دل امام زمان هم شاد شده. جا داره این پیروزی غرورآفرین رو به همه ی ایرانیان غیور تبریک بگم و به دشمنانمون هم گوشزد کنم که هر چه قدر هم شما ما رو تحریم کنید به هیچ نتیجه ای نمی رسید چون امام زمان و نایبش حضرت آیت ا... خامنه ای پشت سر این مملکت ایستادن. یا علی
تا کجای عمر باید هر شب در انتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یا مولا !
بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان را ابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق ٬ رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !
نمی دانم قلم سنگی برای دوری تو چه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوت دارد و بی معطلی می نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان را خزان به یغما می برد .
بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟
کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکیها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟
در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پر خروشش به آرامش می نشیند؟
یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند . خورشید هرگز غروب نمی کنم ٬ خورشید معنای روشن طلوع است . اما آشیانه خورشید را یافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است . اگر روزنه ای در دل تو بگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هر خورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.
آری ! می شناسمت ٬ سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام و چون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را می شناسم