تبليغاتX
جمعه های انتظار
جمعه های انتظار
سلام اقا

سلام. سلااااااااااام. سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

همه حرفامو به تو میگفتم. حالا دیگه تو هم از حرفام خسته شدی و دیگه نگام نمیکنی؟ حداقل جواب سلاممو بده تا دلم خوش بشه صدامو میشنوی.

من از بزرگای شما یاد گرفتم که سلام مستحبه ولی جواب سلام واجبه. حالا چرا جواب نمیدی؟ مگه چکار کردم؟ یعنی اینقدر روسیاهم؟؟؟؟؟؟

باشه آقا هر جور راحتی. میخوای قهر کنی قهر کن. نمیخوای جوابمو بدی نده. نمیخوای نگام کنی نکن. نمیخوای در خونتو به روم باز کنی نکن اما اگه فکر میکنی با این کارا از در خونت میرم سخت داری اشتباه میکنی. آخه کجا برم؟ من که جز تو پناهی ندارم. من که همه کسم تویی. آخه اگه تو نباشی که کسی منو آدم حساب نمیکنه. اگه تو در خونتو بروم باز نکنی که هیچکس منو تو خونش راه نمیده.

نمیبینی این شیعه هات چه غریب شدن؟ هر کی از راه میرسه بهمون طعنه میزنه که اگه آقاتون دوستون داشت خودشو بهتون نشون میداد. اگه آقاتون دوستون داشت راضی نمیشد شما اینقده گریه کنید.

نمیدونم آقا جون. شاید هم اونها حق داشته باشن. آخه تو دنیا رسمه هر کس که صاحبش بالای سرش نباشه اذیتش میکنن.

اینجوری نگام نکن. اگه عاشقم تو منو عاشق کردی. اگه دیوونم تو منو دیوونه کردی. اگه آواره و دربدرم تو منو اینجوری کردی حالا هم که گذاشتی و رفتی من موندم و این همه درد که همش یادگاریهای خودتن.

با خودت فکر نمیکنی تو نباشی من حرف دلمو به کی بزنم؟ فکر نمیکنی نباشی من سرمو رو شونه های کی بذارم و گریه کنم. آخه اینجوری خفه میشم آقا. حداقل یک نیم نگاه. بازم نمیشه؟؟

خوب باشه اصلا هر چی تو بگی؟ اما تا کی؟ خودت دلت میاد نگاه کنی این برو بچه های خاطرخوات دلاشون اینجوری داره خون میشه؟؟ دردمون اینه که دیگه اشک چشامون خشک شده و به جاش همین قطره های خون دلم داره از چشام بیرون میاد.

فقط نذار آرزوی دیدنتو به گور ببرم. خوب؟

 

خیلی پر رو هستم مگه نه آقا؟ اینقد سرت غر زدم و منت گذاشتم امایک لحظه با خودم فکر نکردم که

           شاید آقا همیشه و همه جا باهاته اما تو اینقده گناهکاری که حتی احساسش نمیکنی





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:31 توسط ..:: منتظر ::..

 

مولای قشنگم سلام ...

آقا جون به خدا نمیدونم چی بنویسم .

نمی دونم چه جوری شروع كنم از كجا بگم

 

اصلا قابل هستم كه با شما درد ودل كنم ؟؟؟؟

 

هر بار اومدم در و دل كنم نتونستم

 

می دونید چرا آقا ؟

 

هر وقت اومدم بنویسم ،دیدم به غیر از شرمندگی چیزی ندارم   آقا جونم ببخشید و ...

 چیزی دیگه نمی تونم بگم اینو هم بگم من عریضه نویسی و متن های با معنی  و ... بلد نیستم بنویسم.

 

ولی ...

 

 اینو می دونم تو این دنیا خدا بنده ی سركش تر از من نداره این  هم می دونم كه این  دیواره گناه كه بین من شما رو حائل كرده و بین من شما فاصله انداخته و این هم می دونم كه شما خیلی مهربونید

خیلی... از مادر و از هركسی مهربون تر .. این هم میدونم كه  شما دارید برای من گریه می كنید....

 

حقم دارید؛  نه نمازمو درست می خونم ، نه دعای برای شما می کنم .

 اصلا شما رو فراموش می كنم اون موقعی هم كه یه  مشكل برام پیدا میشه میگم آقا چرا كمكم نمی كنی ؟؟؟

جالب اینكه  باز شما كمكم می كنید به خدا وقتی به شما هم فكر می كنم احساس شرم وخجالت می كنم .

 

ای مولای من به خاطر مادرت  حضرت زهرا (س) در انجام واجبات و ترك گناه یاریم ده  آقا جون وقتی پیامبر الهی حضرت یوسف از نفسش  به خدا شكایت میكنه پس من چه كنم ...

اگه من نافرمونی می کنم به خا طر جهلمه والا دلم برات پر میزنه ،آقا جون  دستم و بگیر شاید  آدم بشم شاید  سر به راه بشم

این شیطان با تمام قوا مشغول كه من از شما دور كنه

ولی آقا جون ازت می خوام پنا هم بدی تنهام نذاری یه گوشه چشمی هم به ما بیندازی ومنو به راه راست هدایت كنی

                                 

آقا نذار گناه كنم.

 

آقا جون نمی تونم بگم منتظرتم .... انتظار می كشم ... از انتظار ت رنج می برم چون اگه منتظر شما بودم حداقل گناه نمی كردم .

 

 ولی اقا اگه بیایی ...هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدکی را آزاد خواهی كرد.و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت.

تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد همه ما را با نواهای گرمت آفتابی می کنی و كعبه عشق را درآنها بنا خواهی كرد.

تو می آیی و دست نوازش بر سر میخكهایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد.

تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد.

 

 به امید ان روز ....

 

همین ...





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:7 توسط ..:: منتظر ::..

امشب با همیشه فرق دارد. نمیدانم. نمیدانم فرقش در چیست.

اما فراقت، خواب از دیدگانم ربوده. بستر را رها می کنم. به سراغ پنجره می روم. همان پنجره ای که برایت آشناست.

پنجره ای که بارها و بارها تنهاییم را در کنارش با تو قسمت کردم.

امشب هم تنهایم. تنهای تنها و عجیب برایت دلتنگ!

نمیدانم چه شد که این بار بسیار زودتر از آنچه انتظارش را داشتم مرا دعوتم کردی.

نمی خواهم بدانم. چرا که در چنته ام جز گناه نبوده که گمان برم بر آن. نه، نه ، این بار جز لطف و عنایت تو چیزی را دخیل نمی بینم.

کنار پنجره می ایستم و خیره به آسمان با تو سخن می گویم. شکایت از دوران هجران و رضایت از روز وصال.

می آیم تا نذرم را ادا کنم. خوب میدانی از چه سخن می گویم. آری، از دلم. دلی که نذر قدوم مبارکت کرده بودم.

تمام وجودم را در آن گنجانده ام و اکنون به نزدت می آورم. گلایه نکن. نیک می دانم که برایت ارزشی ندارد. دلی که بارها و بارها غیر تو را برگزید. اما هر بار پشیمان تر از قبل به سراغت آمد. نمی خواهیش؟

اما این تنها نیست. به همراهش دشنه ای می آورم. در مقابلت زانو می زنم و دلم را به تو هدیه می کنم. دشنه را بر دستان می گیرم و به سویت بالا می آورم. آن را برگیر و بر دل زن. بزن تا آنچه جز تو در آن نهفته است بداند که این بار تصمیم جدیتر از همیشه است. بداند که این بار این دل، اسماعیل است و من ابراهیم. و خون قربانی ابراهیم تنها به پای مولایش ریخته می شود. می خواهم تو آن را پاک سازی.

مولایم!

دل عجیب بی قرار است. دیگر از دست من کاری بر نمیآید. بدان که دیگر اغیار را در آن جایی نیست. می آورم تا قرارش باشی.

می آیم برای جبران گذشته. گذشته ای که بارها و بارها منتظرم بودی و من نیامدم. چه سخت بود لحظاتی که چشمان منتظرت را میدیدم، اما نگاه از نگاه مهربانت برمیداشتم تا لحظه ای به خوشی های دنیایی ام ادامه دهم. و افسوس که همه آن به ظاهر

خوشی های دنیایی بلای جانم گشت.

چقدر دادی و نگرفتم.

چقدر گفتی و نشنیدم.

چقدر آموختی و نیاموختم.

چه شبهایی که گفتی بیا تا می نابت دهم. اما من از تلخی آن نالیدم و مستی سوری را بر می بیغشت برگزیدم، که هربار روانه قتلگاهم می کرد اما تو باز با جرعه ای رهایی بخشم می شدی.

چه روزهایی که اخمت را دیدم و دانستم بر رفتنم رضا نداری، اما جسورانه از کنار اخم چشمان مبارکت گذشتم و در عمق چاه نادانی خویش افتادم و آه از نهادم برآمد. و باز این بار دستار روحانی تو بود که از عمق چاه بالایم کشید.

چگونه می توانم فراموش کنم آن لحظاتی که در دریای گمراهی هایم غرق بودم و تو، با یک نگاه اسیرم می کردی.

اکنون تشنه ام. مرا بچشان. تنها به پیاله ای باز مستت  می شوم و بیقرار به سراغت می آیم. تشنه ام تنها به جرعه ای...........دریغم مکن.

مولایم!

من می آیم. خواه قبولم کنی یا نه. می آیم و آنچنان غریبانه سوز فراقت می خوانم تا خود به سراغم آیی.

می بینی این بار. می بینی تنهای تنهایم و هیچ با خود ندارم. جز این دل اسیر!

بهانه ات را می گیرد. دیگر من آنرا درمان نمی توانم. می آورمش تا خود افسارش را به دست گیری. آنرا به هر سمت که می پسندی رهنمون باش که از عهده ام خارج است.

دلی را که خود اسیرش کرده ای اکنون نیز خود آزادش کن. من نتوانم.  و نیز میدانم که آزادی من تنها یک اسارت دنیایی بیش نخواهد بود. تو آزادش کن مولا. آزادش کن. بدان دیگر تحملم به سر آمده. بدان این بار که می آیم سوای هر بار است.

و تنها نگاهت را می خواهم.

مهدیا!

دل شکسته ام را به تو می سپارم، دلدارم تو باش.





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:32 توسط ..:: منتظر ::..

« لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ يَوْمَ القِيمَةِ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَع: عَنْ عُمْرِهِ فيما أَفـْناهُ، وَ عَنْ

 شَبابِهِ فيما أَبـْلاهُ، وَ عَنْ عِلْمِهِ كَيْفَ عَمِلَ بِهِ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ أَيـْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما

أَنـْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا أَهـْلَ الْبَيْتِ »


هيچ بنده اى در روز قيامت قدم از قدم برنميدارد، تا از اين چهار چيز از او پرسيده شود:

 1ـ از عمرش كه در چه راهى آن را فانى نموده،

2ـ  از جوانی اش كه در چه كارى فرسوده اش ساخته،

3ـ  از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى صرف نموده

4ـ  از دوستىِ ما اهل بيت.

 

حضرت علی (ع) می فرمایند:

چون سختيها  به نهايت رسد ، گشايش آيد و آن هنگام كه حلقه هاي بلا تنگ گردد آسايش فرا رسد.

 

 

امام حسن ‏علیه السلام فرمودند:


اى بندگان خدا» بدانید که خداوند شما را بیهوده نیافریده است، و به حال خود رها ننموده، مدت عمرتان ‏را نوشته، و روزى شما را بینتان تقسیم نموده تا هر خردمندى‏ قدر و ارزش خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به‏ او نمى‏رسد.

 

 

 

این روزها که میگذردهر روز

احساس میکنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس میکنم که مرا  از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا میزند

آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند تا سر بلند باشند

و آفتاب رادر آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی نهایت توقف کند

تا چشمهای خسته خواب آلود از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگون جنگل را در آب بنگرد

آن روز

پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و  مهر تمبر

بال کبوتری را  امضا کنیم

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی!

ای مثل چشم های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز ،آمدنت روشن!

این روزها که میگذرد،هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما با من بگو که آیا،من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟‌؟؟؟

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:19 توسط ..:: منتظر ::..

بسم رب المهدی (عج)

...و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...

...اللهم ربّ النّور العظیم...

می نشینی ...چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود!

چشمانت پر از لبخند می شود..."در خانه ام همیشه به رویت باز است"...

می دانی چه بگویی که با کلماتت آلش به جانم بریزی!...

دامی بس بزرگ از تعلقات واهی...و من گرفتار این دام!

دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم!

عطر حضورت فضا را آکنده است واینک...

"که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم*** قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"

می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت...حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام!

می گویی: شیعگی فراموشت شده...در عشق در جا میزنی!

میگویم: " فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟!"

مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من...از بی وفاییهای من!

...اما باز هم لبخند می زنی...

میگویم:

اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی...

دوباره سکوت و دوباره نگاه!...

می گویم : یادت هست گفته بودم:

"گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا*** چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"

نگاهم می کنی،

می گویی:"خدا ما و شما ر ااز فتنه ها به سلامت دارد و روح یقین را به ما و شما موهبت کند و از سوءعاقبتمان پناه بخشد!"

آه چه می کنی با این قلب آشفته ام؟!...

...اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه...

و من غرق غفلتم!

اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....

فالعفو، فالعفو، فالعفو،...سیّدی،سیّدی،سیّدی...

سکوت می کنی !...و سکوتت شرر به جانم می زند!

جوابم را بده...لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان...

...به خدا خسته ام ...خودت گفتی:"در خانه ام به رویت باز است"...

میدانم، نامهربانی کرده ام...اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم

یک بار دیگر نگاهم کن...

جگرم را به آتش بکش...

سر تا پایم را بسوزان...اما لب از لب بگشا!

نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت:

"هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟"

میگویم :" العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"

می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:

صبر کن چشم دلت نیل شود،می آیم*******شعر من حضرت هابیل شود، می آیم

سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا*******آسمان غرق ابابیل شود، می آیم

قول دادم که بیایم، به خدا حرفی نیست******دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم

...نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام، اما تو هنوز هم در قنوت وِترت دعایم می کنی....

...با تو هم پیمان می شوم و می گویم:

"اللهم عجّل لولیک الفرج"





لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:51 توسط ..:: منتظر ::..

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com                                          تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سلام آقا جان

امروز عجیب دلم گرفته.

آخه نشسته بودم و داشتم با خودم اشتباهات و گناهام رو مرور میکردم.

دیدم از اونی که فکر میکردم خیلی رو سیاهترم.

اون وقت همیشه هم دارم داد میزنم یابن الحسن بیا

میدونی آقا جان بهت حق میدم که نمیای و ظهور نمی کنی

آخه ماها که ادعای عشق شما رو داریم اوضاعمون اینجوریه اونوقت تو قراره به امید کی ظهور کنی؟

میخوای بیای که ما سربازت بشیم؟ میخوای بیای که ما برات بجنگیم؟

نه آقا همون بهتر که نیای.

آخه من روسیاه کجا و سربازی شما کجا ؟

همیشه این ور و اون ور میشنوم که مردم گریه میکنن میگن (کی میشه ببیننت. کی میشه بیای)

ولی آقا من هیچ وقت این دعا رو نمیکنم آخه میدونم چشای گناهکارم اینقدر چیزایی رو که نباید میدیده دیده که دیگه خودم روم نمیشه با اون چشام نگاهت کنم

اینقدر توی مجالس گناه نشستم که دیگه روم نمیشه بیام توی خیمه ی سبزت روبروت بشینم

فقط بین این همه حرف و ادعا و آرزو یک حرف و آرزو رو از ته دل بهت میگم قول میدم پاش وایسم:

یابن الحسن کی میشه سرمو رو زانوهات بذارمو جون بدم

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط ..:: منتظر ::..

بسم الله الرحمن الرحيم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

مولايم :

يکی از اثرات محبت شما در زندگی من , نه بهتر است بگويم در زندگی ما , غمی است که برپيکره روح و روانمان کشيده شده و در اعماق وجودمان نفوذ کرده است .

هر عيدی که فرامی رسد بنا است که ما بخنديم ؛ خوشحال باشيم و شادی کنيم و ما نيز می خواهيم  در اعياد چنين باشيم ؛ اما چه کنيم که غيبت تو خنده را به ما حرام کرده است .

سرورم : ما درخوشحالی شما خوشحاليم اما در اعماق درونمان چنان غمی نهفته است که حتی الفاظ قادر نيستند بر پيکره اش لباس شوند .

يا مولای :

هر روز فرخنده ای که از ايام الله فرا می رسد ما شيعيان جشن می گيريم , اما درميان فريادهای شهدايمان و نالهای کشته هايمان و آتش ظلمهائی که از زمان شهادت مادرت فاطمه زهراء برما روا داشته اند .

خوشحاليهايمان را با اشک و خون ترسيم می کنيم و با بغض فرو کشيده لب فرومی بنديم و خواهيم گفت که سرچشمه زلال امامت آنگاه د ردل زمين فرو رفت که بانگ های فرياد : هل من ناصر ينصرنی , اباعبدالله عليه السلام  بی جواب ماند. 

آقای من :

اين غم همواره درون سينه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمائی .

البته چنين است که حزن جز فرآورده محبت شما نيست.

-      چطور خوشحال باشد عاشقی که اين چنين معشوقی دارد و به فراق او مبتلاست؟

-      چطور بخندد تشنه ای که دريايی از آبی شيرين و زلال و خنک د رپيش دارد امابرای سيراب شدن از آن راهی نمی يابد ؟

-      مولای من:

-   مامی خنديم اما اين خنده فقط بر لبان ما نقش می بندد زيرا که در دلهای ما آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است .

-      حسرت يک نگاه ...

-      حسرت سيراب شدن د ردرياي چشمهايت و حسرت شنيدن سخنان حکيمانه ات .

-   اميدوارم هرگز نخواسته باشم به شمارش آورم اثرات محبتتان را در زندگيم , زيرا که محبت شما د رزندگی من نه تنها اثرنکرده است بلکه با روزگار من عجين شده است و گوشت و خون و پوستمان ازآن روييده است . اينکه بخواهيم از اثر چيزی در زندگيمان صحبت کنيم که بزرگترين رکن زندگی است شايد بی معنا باشد.

حبيبا:

چطور از اثر محبتت در زندگيم سخن بگويم و در حالي که دانه های عشقت هنگامی در قلبم کاشته شد که به من درس خداشناسی می دادی وقتی که ذرّه کوچکی بودم، در قبل از اين عالم .

و واضحتر بگويم .

سيدی!

کوچکترين تشعشع از اثرات محبتت در زندگيم متلاشی شدن همه وجودم و توجه همه قلبم و خير دنيا و آخرت برايم .

به اميد آن روزی بيايی و به سرمای غربت و تاريکی جهل و زشتی ظلم خاتمه دهی . زيرا که زيبايی و خوبی جز با  وجودتو معنا نمی شود .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط ..:: منتظر ::..

سلام دوستان. با خودم فكر كردم با وجود عقايد عجيبي كه اين روزا در مورد امام زمان(عج) بين يك سري از مردم شايع شده شايد لازم باشه اين مقاله رو بذارم تو وبلاگ. حتما بخونيدش و نظراتتون رو بهم بگيد.

 

مدخل: اصالت مهدويت و ادعاهاى باطل

مساله‏ى حضرت بقية الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، يكى از بارزترين و بديهى‏ترين مسايل اسلامى و مورد تاييد و اعتقاد همه‏ى مسلمانان به ويژه شيعيان است، زيرا صدها آيات قرآنى و روايات نبوى اين مساله‏ى با اهميت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساخته‏اند و جزئيات آن را با بياناتى دقيق و روشن، ذكر كرده‏اند، به طورى كه ابهامى براى كسى باقى نگذاشته‏اند .



تمامى فرق اسلامى - تقريبا - اين آيات و روايات و مفاد آن‏ها را به نحوى دركتب حديثى و كلامى و تفسيرى و احيانا رجالى و تاريخى خود متعرض شده‏اند و درباره‏ى آن به شكل‏هاى مختلف سخن گفته‏اند، تا جايى كه مى‏توان ادعا كرد كه كم‏تر دانشمند و عالمى، بلكه مسلمانى يافت مى‏شود كه به اين موضوع مهم و خطير نپرداخته، يا اين‏كه اين مطلب به گوش او نرسيده باشد .



شاهد روشن و قوى اين مدعا، صدها كتابى است كه در طول تاريخ، با استفاده از اين نام شريف و مقدس به وجود آمده است . اما اين مساله‏ى مقدس و بديهى - بسان هر مساله‏ى ديگر دينى و اسلامى حتى مانند الوهيت و ربوبيت و نبوت و رسالت - گه‏گاهى مورد سوء استفاده‏ى افراد يا گروه‏هايى البته با انگيزه‏هاى شخصى يا سياسى، قرار گرفته و مى‏گيرد و اهداف و اغراض خاصى از اين عمل دنبال شده و مى‏شود .



مگر نه اين‏كه جهان هميشه شاهد اين مطلب است كه افرادى گستاخانه مدعى الوهيت‏يا ربوبيت‏شده و كوس خدايى زده‏اند و يا مدعى نبوت و رسالت‏شده و دعوى پيغمبرى نموده‏اند؟ ! ! بديهى است كه اين سوءاستفاده‏ها و اين ادعاهاى مفتضح و رسوا، هرگز به اصل و اصالت اين حقايق ضربه نمى‏زند و كسى نمى‏تواند با اين بهانه كه گه‏گاهى اين نوع مطالب واقعى و ريشه‏دار در فطرت و عقل و مؤيد به صدها بلكه هزاران دليل، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا مى‏گيرد، آن‏ها را زير سئوال ببرد و يا اين‏كه به نحوى در صحت اصل آن‏ها، تشكيك كند .



از آن‏جا كه مساله‏ى حضرت بقية الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، كه در آيات و روايات فراوانى خصوصيات آن مطرح شده است، نزد مسلمانان، مساله‏اى مقدس و ظهور حضرتش همواره آرزوى آنان بوده است، از اين قاعده مستثنا نبوده و نيست .



اين مساله‏ى مهم از همان زمان ائمه‏ى اطهار عليهم السلام و حتى با وجود خود امامان - كه جزو مبشران و نويددهندگان به آن بوده‏اند - به نحوى مورد سوء برداشت قرار گرفت و با برخورد ائمه عليهم السلام، مواجه شد .



اين روند خطرناك و انحرافى در عصر غيبت صغرى مخصوصا پس از آن، به شكل‏هايى مانند ادعاى دروغين (سفارت و نيابت‏خاصه) حضرت مهدى (عج) تجلى مى‏نمود، كه مورد تكذيب حضرت (عج) و هشدار آن وجود مقدس قرار مى‏گرفت و مؤمنان تنها به سفرا و نواب واقعى توجه داده مى‏شدند . البته اين حركت در زمان‏هاى بعد، نه تنها در جوامع شيعى بلكه در جوامع سنى نيز ادامه پيدا كرد و از اعتقاد و علاقه‏ى مسلمانان به اين مطلب مقدس و حساس و سرنوشت‏ساز، بى محابا و ناجوانمردانه بهره بردارى مى‏شد!



با اين حال، خوشبختانه با هشدارهاى قوى و به موقع عالمان دين و صدور ده‏ها روايت كه شمايل و نشانه‏هاى آن حضرت، شرايط ظهور و نحوه كار آن ذخيره‏ى الهى را بيان مى‏كرد، ماهيت پليد آن حركت‏هاى شوم و مغرضانه آشكار مى‏شد و صاحبان آن مفتضح و رسوا مى‏گشتند .



اين ماجرا سردرازى دارد كه از حوصله‏ى اين مقاله‏ى مختصر بيرون است . لذا ما در اين‏جا تنها به بخشى از آن‏چه در دو قرن اخير واقع شد و مسلمانان بخصوص شيعيان هنوز از تبعات و پيامدهاى ناگوار آن رنج مى‏برند، مى‏پردازيم تا شايد گامى، در جهت تنوير اذهان باشد .



آن‏چه فعلا در اين مقاله مطرح است، بررسى كوتاهى است درباره‏ى فرقه‏اى كه متاسفانه، زمينه ساز پيدايش فرقه‏ى ضاله‏ى بابيت و سپس بهائيت‏شد . لازم به تذكر است كه اين مقاله يك مرور اجمالى بيش نيست، و تفصيل كلام به شماره‏هاى بعد موكول مى‏شود .



شيخيه; ريشه‏ى بهائيت

اگر بخواهيم تصويرى جامع و گويا از فرقه‏ى ضاله‏ى بهائيت داشته باشيم، لازم است ريشه‏ى پيدايش بهائيت را مورد بررسى و دقت قرار دهيم . در حقيقت، بهائيت زاييده‏ى بابى‏گرى است و بابى‏گرى از كشفيه، و كشفيه هم فرزند ناخلف شيخى‏گرى است . قهرا براى پى‏بردن به واقعيت‏بهائى‏گرى بايد ريشه‏ها و دامنه‏هايى را كه در آن متولد شده و پرورش يافته است، بشناسيم . لذا قبل از ورود به بحث‏بهائيت، بايد دو فرقه‏ى ديگر را مورد بررسى قرار بدهيم . ما در اين‏جا اول فرقه‏ى شيخيه را مورد بحث قرار مى‏دهيم .



الف - شيخيه

1- شيخ احمد احسائى كيست؟

مؤسس فرقه‏ى شيخيه، شيخ احمد احسائى است . شيخ احمد احسائى فرزند زين‏الدين بن ابراهيم بن صفر بن راغب بن رمضان درسال 1160 ه . در قريه‏اى به نام مطيرفى از قراء احساء يا (لهسا) متولد شد . وى از اعراب صحرانشين بود، ولى به خاطر اختلافى كه بين جد دوم و سومش (دائر و رمضان) پيدا شد، به منطقه‏ى احساء رفتند . اجداد شيخ احمد از سنى‏هاى متعصب بودند، ولى آمدن آن‏ها به منطقه‏ى احساء كه شيعه‏نشين بود، باعث‏شد تحت تاثير شيعه قرار گرفتند . با اين حال، به دليل سابقه‏ى تعصب و صحرانشينى، به نظر مى‏رسد تشيع آن‏ها از روى تحقيق و تعقل نبوده است و چه بسا از باب هم‏رنگ شدن با محيط جديد بوده است .



2- اوصاف احسائى

برخى از مريدان وى اوصاف عجيب و غريبى را به او نسبت داده‏اند و از وى فردى استثنايى و داراى الهامات و امدادهاى غيبى، ساخته‏اند، ولى بيشتر اين اوصاف توسط پسرش به او الهام مى‏شد . بيشتر اوصافى كه به او نسبت داده شده، از ناحيه‏ى پسرش بوده كه كتابى هم در وصف او نوشته است . مثلا قبل از 5 سالگى، يادگيرى قرآن را تمام كرد . خود مى‏گويد: «در ايام طفوليت، جسمم با بچه‏ها در حال بازى بود، ولى روحم در عالم ديگر بود . هميشه فكر مى‏كردم و تدبير مى‏نمودم و بر همه مقدم بودم . در سنين كودكى، بر اين عادت بودم كه در خلوت‏هايم درباره‏ى اوضاع جهان و مردم مى‏انديشيدم كه: كجايند ساكنين اين عمارات كه اين بناها و كاخ‏ها را ساخته‏اند و وقتى متذكر احوال‏شان مى‏شدم، مى‏گريستم . در مجالس لهو كه در آن زمان شايع بود، مى‏رفتم، ولى از آن كناره‏گيرى مى‏كردم . اگر هم جسمم با آن‏ها بود، ولى روحم در ملا اعلى بود» .



لازم به تذكر است كه در منطقه‏اى كه او سكونت داشت، موسيقى و غنا و امثال اين‏ها خيلى رواج داشت تا آن‏جا كه دستگاه موسيقى را بر درب خانه‏هاى‏شان آويزان مى‏كردند . درباره‏ى حافظه و هوشمندى خويش نيز مى‏گويد: «دو ساله كه بودم، سيلى آمد و همه چيز را برد جز يك مسجد و خانه‏ى عمه‏ام; حبابه .» كه اين سخن، حافظه‏ى قوى او را مى‏رساند .



گويند زمانى بر مقتولى گذر كرد، با عبارت فصيح به او خطاب نمود: «اين ملكك، اين شجاعتك، اين قوتك؟ ملك و شجاعتت چه شد، نيرو و توانت كو؟» و بعد بر دگرگونى زمان، مى‏گريست . اين فضايل مربوط به دوران طفوليت او است كه مقدمه‏اى است‏براى ادعاهايى ديگر . به هر حال، اوصافى براى او ذكر نموده‏اند كه لازمه‏اش، قداست و نبوغى خارق العاده است كه در اصلاب وى بى‏سابقه بوده و هدف از اين كار، چيزى جز اغواء و فريفتن مردم نبود .



نكته‏ى قابل توجه اين است كه: چنين اوصافى بعد از آن كه وى، رييس اين گروه گرديد، توسط پسرش، بيان مى‏شد تا مريدانش از او پيروى كنند .



3- علماء و احسائى

از علماى معاصر و غير معاصر او، به خاطر عقايد باطله، چيزى جز تكفير و تفسيق و نكوهش و ذم او نقل نشده است كه به اسامى بعضى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:



1- سيد محمد مجاهد; نويسنده‏ى مناهل (متوفى 1242 ه .)



2- سيد مهدى طباطبايى; فرزند نويسنده‏ى كتاب رياض (متوفى 1260 ه .)



3- شيخ محمد حسين; نويسنده‏ى فصول (متوفى 1261 ه .)



4- سيد ابراهيم قزوينى; مؤلف ضوابط (متوفى 1262 ه .)



5- شهيد سوم شيخ محمد تقى قزوينى (متوفى 1264 ه .)



6- شيخ شريف العلماء (متوفى 1265 ه .)



7- شيخ محمد حسن مؤلف جواهر (متوفى 1266 ه .)



8- ملا آقا دربندى; مؤلف كتب خزائن الاصول و خزائن الاحكام (متوفى 1285 ه .)



9- ميرزا محمد باقر خوانسارى; نويسنده‏ى روضات الجنات (متوفى 1313 ه .)



4- تحصيلات شيخ

شيخ بعضى علوم و بعضى از معارف را تحصيل نمود بى آن‏كه براى او شفاى قلبى حاصل شود و توشه‏اى معنوى برگيرد . خود مى‏گويد: «در 25 سالگى در خواب ديدم كه كتابى در مقابل من باز شد و اين قول خداوند: «الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى‏» (2) را چنين تفسير مى‏كرد: الذى خلق; يعنى اصل شى را كه هيولا باشد، خلق كرد . فسوى; يعنى صورت نوعيه‏ى آن . قدر; اسباب آن . فهدى; يعنى از اين نوع به خير و شر هدايت كرد . بر اثر اين خواب، انقلابى عجيب در من ايجاد شد كه مرا از ادامه‏ى تحصيل علوم كه ظاهرى و غيرواقعى است، بازداشت‏» .



بنابراين ادعا، اين مطلب برايش از اين علوم و معارف كه آن‏ها را صرفا ظاهرى مى‏داند، بهتر است! زيرا گويى منادى غيبى، او را مورد خطاب قرار داده است، چيزى شبيه به وحى يا اشراق و الهام .



در ادامه مى‏گويد: «پس از عزلتى چند، و در نفس خود، امور ديگرى را احساس كردم‏» .



مريدان او ادعا كرده‏اند كه شيخ، علمش را از عالم اعلى گرفته است‏برخلاف ديگران كه با همه‏ى سعى و كوشش وافر خود از آن عاجز هستند، براى او در علوم مختلف، 300 تاليف ذكر كرده‏اند و تنها يك هزارم فضايل او مطرح شده است . در هر فن و علمى از تمام متخصصان بالاتر است .



گفته شده ايشان سفرهاى زيادى به بلاد مختلف داشته، خصوصا بلاد و شهرهايى كه داراى حوزه‏ى علميه بوده و علماى بزرگ در آن زندگى مى‏كردند . شركت در درس آن علما باعث‏شد كه علوم زيادى فراگرفته و از او يك عالم بزرگ و شخصيتى مقدس و متقى بسازد . منتها اين ادعا را امورى تكذيب و از اهميت آن مى‏كاهد كه اينك آن‏ها را بر مى‏شماريم:



1- بنابر آن‏چه كه از ايشان نقل شده است‏يا به او نسبت داده‏اند، او نه براى آموختن، بلكه صرفا براى آزمايش علما در دروس شركت مى‏كرد .



2- بنابر تصريح خود يا نقلى كه از او شده است، با ديدن آن خواب، حقايق علوم را دريافت و به او الهام گشت .



3- ادعاى اين‏كه علم او لدنى بود .



گويند: بعضى از علوم مانند فلسفه و تصوف و بعضى علوم غريبه را در سفرهايش آموخت و به دليل همين علوم يا به خاطر اعتماد بر بعضى از روايات كه معناى آن را نفهميده بود، دچار چنين سرانجامى شد .



شيخ احمد احسائى در اوايل امر به تقوى، زهد و ورع توصيف شده است و لذا بعضى او را مدح كرده‏اند . ليك با بيان اعتقادات غلوآميز و ادعاهايش، انحراف او مشخص گشت . بدين سبب، علما به تكفير او حكم دادند .



5- شيخ احمد احسائى و تشيع

شيخ احمد احسائى داراى مسلكى اخبارى بود . او به امورى غريب معتقد بود كه با اعتقادات شيعه‏ى اماميه كه در طول قرون متمادى در كتب كلاميه و اعتقاديه‏ى خود به صورت مختصر و مطول بيان كرده‏اند، فاصله‏ى زيادى دارد . مواردى از اعتقادات شيخ را بر مى‏شماريم:



1- ائمه را به عنوان علل اربع براى عالم ذكر كرده است (علل فاعلى، مادى، صورى، غايى .) اين غلوى است كه عقل و شرع مقدس از آن ابا دارد .



2- اصول دين 4 تا است: معرفت الله، معرفت انبياء، معرفت ائمه، معرفت ركن رابع; كه شيوخ و بزرگان شيخيه هستند .



3- قرآن، كلام نبى صلى الله عليه و آله است . شيخ با اين كلام، منكر وحى بودن قرآن است .



4- اتحاد حق با خلق; يعنى الله تعالى با انبياء، شى‏ء واحدى هستند .



5- تفسير معاد به معناى غيرمتعارف و بيگانه از آن‏چه علماى كلام مى‏گويند .



6- تفسير امام به شى‏ء غريب كه همراه با غلو، شرك و خرافه است كه قرآن و شرع مقدس، مخالف چنين امرى است .



7- اعتقاد به ركن رابع كه از مختصات اين فرقه است .



دليل اعتقاد به ركن رابع:

براى هر سلطانى، 4 وزير است و اگر اين چهار وزير نباشند، ملك و سلطنت از بين مى‏رود و كم و زياد كردن آن‏ها هم جايز نيست:



1- وزير عدل;



2- وزير انفاق;



3- وزير جنگ;



4- وزير دارايى و ماليات .



چون خداوند و نبى و امام از جنس بشر نيستند، لازم است‏بين آن‏ها و خلق، شيوخ آن‏ها واسطه و موضوع تجلى حق باشند . اين‏ها اين اصل را در مقابل سفارش ائمه‏ى معصومين عليهم السلام در رجوع به فقهاء كه قدرت استنباط احكام را از كتاب، سنت، عقل و اجماع دارند و حجت‏بر عوام هستند، قرار داده‏اند .



8- اعتقاد عجيب و غريب شيخ در مورد امام عصر (عج)، استهزاى آن حضرت است كه شبيه به كلام منكرين است و گفته است امام غايب در پشت پرده‏ى غيبت چه فايده‏اى دارد؟ وى گفته است: ان الامام الحجة خاف وفر الى العالم حور قليائى; امام عصر به خاطر ترس به عالم حور قليايى گريخت .



9- اعتقاد به حقانيت فرقه‏ى شيخيه و عقايد آن و تصريح به بطلان جميع فرق شيعه حتى اماميه .



10- نفى عدل كه نزد شيعه از اصول دين است .



شيخ احمد احسائى در يكى از كتاب‏هايش به خلفا حمله كرد . به همين دليل، حكومت عثمانى كه در آن وقت‏بر عراق، سيطره داشت، به كربلا حمله كرد، عده‏اى از اهالى آن‏جا را كشت، خانه‏ها را آتش زد و ويران كرد . در اين ميان، خانه‏اى جز خانه‏ى سيد كاظم رشتى شاگرد شيخ احمد احسائى سالم نماند . شيخ كه مسبب اين فتنه بود، خود در امان ماند . مدتى بعد به حجاز رفت و در آن‏جا مورد احترام قرار گرفت . اين در حالى بود كه حكام آن ديار، سنى بود و زير نظر حكومت عثمانى قرار داشتند .



به هر حال شيخ در 57 سالگى به سال 1241ه . از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد .



شاگردان شيخ، مروجان عقايد او و مورد عنايت ناصرالدين شاه بودند، (او به دنبال معارضه و مقابله با قدرت علماى شيعه بود) و كارهاى آنان به اختلاف بين صفوف شيعيان انجاميد، خصوصا در آن زمان كه شيعيان عراق تحت‏حكومت متعصب سنى عثمانى بوده و به اتحاد، نياز شديد داشتند . سعى هميشگى استعمار بر اين بود كه مراجع را كه ملجا و پناه شيعيان، بودند از ميان بردارد .



سيد كاظم رشتى كه در كلاس درس او شركت و عقايد او را ترويج مى‏داد، بعدها فرقه‏ى كشفيه را تاسيس كرد .



بعد از مرگ شيخ، فرقه‏ى او به شعب مختلف تقسيم شد مانند: كراميه، احقاقيه، حجت الاسلاميه و باقريه كه هر يك از اين‏ها افكار مخصوص به خود را داشتند .



ب - كشفيه

1- سيد كاظم رشتى كيست؟

سيد كاظم رشتى فرزند سيد قاسم رشتى گيلانى حائرى، ايرانى الاصل بود و در سال 1212ه . متولد شد .



بعضى گفته‏اند نسبش از سادات حسينى بوده، ولى بعضى گفته‏اند كه اصلا سيد نبوده، بلكه اين يك اسم مستعارى است; زيرا در يزد با نام احمد احسائى به فعاليت مى‏پرداخت .



وى در 21 سالگى به كربلا رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند و عقيده‏ى شيخ را ترويج مى‏كرد . بعد از وفات شيخ، از بين مشايخ شيخيه، وى چون جرات زيادى در اظهار عقايد سلف خود داشت‏يا به خاطر اسباب خارجى و سياست‏مداران خارجى، به عنوان رييس انتخاب شد . او بر عقايد سلف خود، اوهامى جديد افزود و ادعاهاى شبيه به كشف داشت . شايد به همين خاطر، به آن‏ها كشفيه مى‏گويند .



سيد كاظم 20 سال رييس فرقه بود و بين پيروانش در ايران و عراق، ركن رابع بود . او مى‏گفت: فقط ما شيعه‏ى كامل هستيم .



2- تاليفات

سيد رشتى، كتب زيادى قريب به 120 كتاب، تاليف كرد كه در بردارنده‏ى امور غريبه و ادعاهايى عجيب است و از غلو و خرافه درباره‏ى ائمه‏ى معصومين عليهم السلام آكنده است . او غالبا كتاب‏هايش را با رمز مى‏نوشت .



افندى عبدالباقى عمرى فاروقى موصلى، در مدح سلطان عثمانى كه پرده‏اى از پرده‏هاى حرم نبوى را براى مرقد موسى بن جعفر عليه السلام به عراق فرستاد، قصيده‏اى دارد و در آن به يكى از فضائل اميرالمؤمنين على عليه السلام اشاره مى‏كند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: انا مدينه العلم و على بابها . افندى اين كلام را به صورت شعر درآورد و گفت:



هذا رواق مدينه العلم الذى



من بابها قد ضل من لايدخل



سيد كاظم رشتى اين بيت را شرح كرد و گفت: اين مدينه‏اى عظيم در آسمان است و ائمه عليهم السلام در آن ساكن هستند . بعد اين مدينه را توصيف مى‏كند كه اين مدينه، 21 محله دارد و 360 كوچه . سپس براى هر يك از آن‏ها نام عجيب و صاحبى با اسم عجيب ذكر مى‏كند . اين‏ها مطالبى شبيه اساطير و خرافات است كه دين و عقيده را به مسخره و استهزاء گرفته است .



وقتى اين شرح اسطوره‏اى به شاعر رسيد، گفت: چنين سخنى به ذهن من هم خطور نكرده بود .



سيد محمود آلوسى مفتى بغداد كه در عناد با شيعه معروف است، سيد كاظم را مورد احترام قرار داد . وى وصف عجيبى را براى او بيان مى‏كند و مى‏گويد: اگر سيد رشتى در زمانى بود كه آمدن نبى امكان داشت، پيامبر بود و من نخستين كسى بودم كه به او ايمان مى‏آوردم; چون شرايط نبوت را از نظر اخلاقى و علم كثير و عمل به سجاياى انسانى داراست .



آيا چنين ستايشى از طرف مخالفين، دلالت‏بر رضايت آن‏ها از اين فرد فاسد العقيده ندارد و آيا دليل بر اين نيست كه آن‏چه رشتى گفته و نشر داده، مخالف راه و روش اهل بيت عليهم السلام بوده است؟



3- سيد كاظم رشتى و مهدويت

سيد كاظم رشتى، مهدويت را به صورتى موهوم مطرح مى‏كرد . براى مثال مى‏گفت: الآن مهدى در بين شماست . او حتى مبلغينش را به اطراف مى‏فرستاد كه: آماده باشيد، آقا مى‏آيد و گاهى مى‏گفت: آقا بين خود شماست . به خاطر همين افكار خرافاتى و موهوم، يكى از شاگردان بارزش به نام على محمد باب ادعا كرد كه من باب امام زمان هستم . بعد ادعا كرد كه خود مهدى هستم . مردم هم دور او را گرفتند و زيربناى بابيت‏شكل گرفت .



سيد كاظم رشتى، شاگردانى را تربيت كرد كه متاسفانه بعضى از آن‏ها از اهل علم بودند . آنان عقايد و افكار او را در مناطقى از ايران از جمله; كرمان، آذربايجان و تبريز ترويج دادند .



احسائى و رشتى، نايبى را معرفى نكردند، ولى بعضى‏ها در بعضى مناطق ادعا كردند كه نايب سيد هستند .



سيد كاظم، قريب به 150 تاليف داشت كه برخى از آن‏ها شرح بعضى از ادعيه است . با تاويلاتى غريب شبيه به داستان .



سيد كاظم در سال 1259 هجرى درگذشت و فرزندش سيد احمد، رييس فرقه شد .



منابع:



1 . حياة شيخ احمد احسائى; مؤلف: فرزند شيخ احمد احسائى .



2 . ارشاد و العلوم، كريم خان كرمانى .



3 . تاريخ نبيل، زرندى .



جهت مطالعه و تحقيق بيشتر به كتاب‏هاى زير مراجعه شود:



1 . رد شيخيه، محمد مهدى بن سيد صالح قزوينى موسوى (انتشار سال 1337 .)



2 . اسرار پيدايش شيخيه، بابيه و بهائيه، محمد كاظم خالصى .



3 . خرافات شيخيه و كفريات ارشاد العلوم، محمد كاظم خالصى .



4 . كشف المراد (بررسى عقايد شيخيه و رد اتهامات)، مؤلف و ناشر . الف حكيم هاشمى (تهران 1352ش .)



پى‏نوشت‏ها:



1. نوشته‏ى حاضر، تقرير سلسله درس‏هاى «مهدويت و فرقه‏هاى انحرافى‏» از استاد جعفر خوشنويس است كه در مركز تخصصى مهدويت وابسته به بنياد حضرت مهدى موعود (عج) در قم، براى جمعى از طلاب و دانش پژوهان ارايه شده است . از تلاش حجت الاسلام لارى از دانش‏پژوهان كوشاى اين دوره براى تدوين اين درس‏ها، سپاس‏گزارى مى‏شود .





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:16 توسط ..:: منتظر ::..

سلام به همه ی دوستان عزیز و منتظر

امروز واقعا پی بردم امام زمان همه جوره هوای این مملکت رو داره. خدایی اون لحظه ای که ماهواره ی امید که فقط متخصصهای خودمون درستش کردن به هوا پرتاب شد مطمئن بودم که دل امام زمان هم شاد شده. جا داره این پیروزی غرورآفرین رو به همه ی ایرانیان غیور تبریک بگم و به دشمنانمون هم گوشزد کنم که هر چه قدر هم شما ما رو تحریم کنید به هیچ نتیجه ای نمی رسید چون امام زمان و نایبش حضرت آیت ا... خامنه ای پشت سر این مملکت ایستادن. یا علی





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:54 توسط ..:: منتظر ::..

تا کجای عمر باید هر شب در انتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یا مولا !

بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان را ابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق ٬ رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !

نمی دانم قلم سنگی برای دوری تو چه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوت دارد و بی معطلی می نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان را خزان به یغما می برد .

بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟

کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکیها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟

در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پر خروشش به آرامش می نشیند؟

یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .  خورشید هرگز غروب نمی کنم ٬ خورشید معنای روشن طلوع است . اما آشیانه خورشید را یافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .  اگر روزنه ای در دل تو بگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هر خورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.

آری ! می شناسمت ٬ سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام و چون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را می شناسم






لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:12 توسط ..:: منتظر ::..